|
هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم . یادش بخیر زنگ خنده و هیاهو بود ، یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در میامد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در میامد ، خنده روی لبهایمان مینشست ، دیگر دلمان نمیگرفت ، دیگر به فکر خاک بازی و لی لی نبودیم ، وقتی نوبت به زنگ باران میرسید غصه هایمان را با آب آن میشستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن میکردیم . یادش بخیر ، هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ، معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین و حیات بازی اش ، از حوض چاله های پر از آب که عکس ما در آن می افتاد ، آب پاکی مینوشیدیم و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران میگرفتیم ، بوی خاک باران خورده تا ته کوچه به مشاممان میرسید و ما سیر میشدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ، میرفتیم ، میرسیدیم و میماندیم در شهر آبی ها ، مادرم نگران درسهای دیگرمان بود ، میگفت : خیس میشوید ، یادتان میرود که سرما خواهید خورد و تب خواهید کرد . مادرم دنبال ما میآمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم میشدیم ، یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ،زنگ آبی ، زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ، آه ... زنگ باران را هنوز به یاد دارم ، زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ، برای تازه شدن های دیگر ، هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ، یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز میداد ، میرفتم با شور کودکانه ام ، میدویدم ، میخندیدم و از صدای خنده ام پنجره ها به سوی کوچه باران میشد و پدرم با چتری که بر سر میگرفت به سویم میآمد ومن افسوس میخردم که چرا پدر زنگ باران را دوست نداشت ؟ پدرم ، قصه ها از باران میدانست اما نمیدانم چرا هرگز یکی از آنها را برایم تعریف نکرد . باران که میبارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ، دیگر غصه امتحان فردا را نمیخوردم ، زنگ باران زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان بود . زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها میخواندند ، زنگ باران درختان سبزتر میشدند ، زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم میشد ،زنگ باران همه چیز زیباتر بود ، زنگ باران معلم انشا پنجره را باز میگذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند و تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ، زنگ باران همه چیز و همه کس تا بتواند بخواند حس قطرات باران را تا بتواند سیراب کند عطش خود را . زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ، زنگ باران را دوست داشتم . زنگ باران درسهایم را میخواندم ، میفهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان میگفت میشنیدم و چشم از حرف های خیش بر نمیداشتم ، زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش میشد ، زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان میشد ، و من به حرفهای زمین گوش میدادم که با قطره های باران سخنها داشت که میگفت : شاید زنگ باران زمین گریه میکرد ، شاید زنگ باران فقط برای این به صدا در میامد که آسمان و زمین و گلها ، که خانه ها و آدمها همه گریه کنند ،بی آنکه اشکشان را کسی ببیند ، آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ، زنگ باران گریه میکردم ، بغض هایم میشکنند و من سبک میشدم ، سبک تر از ابر ها و بالا میرفتم بالاتر از آبی آسمان ، زنگ باران میدویدم ، میدویدم و میدویدم ، زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمیکشید ، زنگ باران زنگ خدا بود ، زنگ باران ، زنگ زندگی بود ، یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ... * ز.م پائیز چند سال پیش
|
About
من Archives88/10/01 - 88/10/3088/07/01 - 88/07/30 88/06/01 - 88/06/31 88/05/01 - 88/05/31 88/04/01 - 88/04/31 88/03/01 - 88/03/31 88/02/01 - 88/02/31 88/01/01 - 88/01/31 87/12/01 - 87/12/30 87/09/01 - 87/09/30 87/08/01 - 87/08/30 87/07/01 - 87/07/30 87/06/01 - 87/06/31 87/05/01 - 87/05/31 87/01/01 - 87/01/31 86/11/01 - 86/11/30 86/10/01 - 86/10/30 86/08/01 - 86/08/30 86/07/01 - 86/07/30 86/06/01 - 86/06/31 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 86/01/01 - 86/01/31 85/12/01 - 85/12/29 85/11/01 - 85/11/30 85/10/01 - 85/10/30 85/09/01 - 85/09/30 85/08/01 - 85/08/30 85/06/01 - 85/06/31 85/05/01 - 85/05/31 85/04/01 - 85/04/31 Links
" محمد خاتمي "
بازار ما |