تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...

 

روزی که تصمیم بگیرید چیزهایی را که دوست دارید، طلب نکنید

و در عوض، چیزهایی را که اتفاق می افتد، دوست داشته باشید،

ان روز بالغ شده اید.

ما همیشه می توانیم ان چه را دوست داریم، بخواهیم و طلب کنیم،

اما این کار ما را فلاکت زده و بیچاره می کند، زیرا دنیا مطابق با

انچه دوست داریم یا دوست نداریم، نمی گردد.

تضمینی نیست که ان چه را شما می خواهید، زندگی هم بخواهد.

ممکن است زندگی به سوی چیز دیگری مقدر شده باشد که شما

اصلا از ان اگاه نباشید.

وقتی چیزی که دوست دارید ، پیش می اید، باز هم چندان شاد نخواهید بود،

زیرا هر چه را می خواهیم ، قبلا در خیالمان با ان زندگی کرده ایم.

پس انچه به دست می اوریم دست دوم است.

و ان فقط یک رونوشت از خیال شما خواهد بود،زیرا واقعیت

به اندازه ی خیال، خیال انگیز نیست. ان گاه نومید خواهید شد.

اگر ان چه را که پیش می اید،دوست داشته باشید،

 اگر خواست خود را مقابل خواست زندگی قرار ندهید، اگر فقط بگویید باشد، بله،

ان گاه هرگز دچار فلاکت نخواهید شد.

زیرا علی رغم هر چه روی می دهد، همیشه برخورد و گرایشی

مثبت دارید و اماده ی پذیرش و لذت بردن از اتفاقات زندگی هستید. . .

 

اوشو

+نوشته شده در 87/05/24ساعتتوسط میثم | |

 

انگار زمان از تنهایی‌اش می‌گریزد

گفتار از معنایش

و تو از خویشتن‌ات.

زندگی هم در چشم‌انتظاری

برهنه‌گی‌اش را فرامی‌خواند.

 

در برابر زمان

رنگ‌ها هم چون چهره‌ات رنگ می‌بازند

تو به "گذشته" دست می‌زنی

که چون پاره‌اخگری سردشده زیر خاکستر خفته است

بر "اکنون" می‌نگری

که خلوت است چون خانه‌ی محال

لحظه‌ها در تشابه‌شان

اگار یک لحظه‌اند

مکان نیز فضایی خالی است.

 

هراس تو نه از مرگ، نه از زندگی

که از زمان است

 

تنها یک رنگ در سکوت

داستان همه‌ی رنگ‌ها را بازمی‌گوید

تنها یک صدا

در تاریکی چون چاقو می‌درخشد.

همراه با زمان هر چیزی فراموش می‌شود

همراه با زمان هیچ چیز فراموش نمی‌شود

 

رفیق صابر

+نوشته شده در 87/05/14ساعتتوسط میثم | |

 

آهنگ جدیده رپ فارس به نام قر و فر از جاذبه و نابغه

J@ZEBE ft N@BEGHE توصیه میکنم دانلود کنید .

نکته : جاذبه بچه داداشمه :)

+نوشته شده در 87/05/11ساعتتوسط میثم | |

 

كاش يكي بود ،يكي نبود اول قصه ها نبود
 اون كه تو قصه مونده بود ، از اون يكي جدا نبود
ماه پيشوني رها بود از طلسم ديواي سياه
 پلنگ عاشق مي پريد تا لب شيرووني ماه
سياوش شاهنامه رو كاش كسي گردن نمي زد
كاش كسي توي قصه ها از عاشقي تن نمي زد
كاش داش آكل با زخم تيغ تو بسترش جون نمي داد
 قصه نويس قصه مون رو با گريه پايون نمي داد

تقويم باغچه ي ما برگ بهار نداره
 جاده ي قصه هامون اسب سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتي تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

كاش توي قصه هاي شب برق ستاره كم نبود
تو قصه ي جن و پري دلهره دم به دم نبود
مادربزرگ قصه هاش رو بالاي طاقچه جا مي ذاشت
يه عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا مي ذاشت
قصه هاي قديمي رو يه جور تازه مي نوشت
 آدم و حوا رو مي برد دوباره مي ذاشت تو بهشت
 اما تا اون بياد بايد با بي كسي سر بكنيم
ترانه هاي كهنه رو دوباره از بر بكنيم

تقويم باغچه ي ما برگ بهار نداره
 جاده ي قصه هامون عطر سوار نداره
 شهر بزرگ قصه ، پنجره هاش رو بسته
حتي تو دفتر مشق ، بابا انار نداره

یغما

+نوشته شده در 87/05/05ساعتتوسط میثم | |