تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...

 

این عشق

به این سختی

به این تردی

به این نازکی

به این نومیدی

این عشق

به زیبایی روز

و

به زشتی زمان

وقتی که زمانه بد است ،،

این عشق

این اندازه حقیقی

این اندازه زیبا

این اندازه شاد

و این اندازه ریشخند آمیز

لرزان از وحشت مثل کودکی در تاریکی

و این اندازه متکی به خود

آرام مثل مردی در دل شب ،،

این عشقی که وحشت به جان دیگران می اندازد

به حرفشان می آورد

و رنگ از رخسارشان می پراند ،،

چرا که خود زخمش زده ایم 

پامالش کرده ایم

تمامش کرده ایم

منکرش شده ایم

از یادش برده ایم

این عشق دست نخوره

هنوز این اندازه زنده و سر و پا آفتابی

از تو و از من است

این چیز همیشه تازه که تغییری نکرده است ،،

ما دو تا میتوانیم برویم و برگردیم

می توانیم از یاد ببریم و بخوابیم

بیدار شویم و رنج بکشیم وپیر شویم

دوباره بخوابیم و خواب مرگ ببینیم

بیدار شویم و بخوابیم و بخندیم

و جوانی از سر بگیریم

اما عشقمان به جای می ماند

لجوج مثل موجود بی ادراکی

زنده مثل هوس

ستمگر مثل خاطره

ابله مثل حسرت

مهربان مثل یادبود

به زیبایی روز

به نرمی کودک

لبخند زنان نگاه مان می کند

و خامئش با ما حرف می زند

لرزان به او گوش میدهم وبه فریاد در می آیم

برای تو

و برای خودم

به خاطر تو

به خاطر من

و به خاطر همه دیگران که نمیشناسمشان

دست به دامنشان می شوم

که بمان

همان جا که هستی

همان جا که پیش از این بودی

حرکت مکن

نرو

بمان

ما که عشق آشناییم

از یاد نبرده ایم

تو هم از یاد نبر

نگذاز سرد شویم

هر روز از هر کجا که شد

نشانه ای از حیات به ما ده

دیرترک

از کنج بیشه ای در جنگل خاطره ها

ناگهان پیدا شو

دست به سوی ما دراز کن و

نجات مان بده

 

 

 

+نوشته شده در 86/07/30ساعتتوسط میثم | |