تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...

همه ما سرگردان هستیم و نمیدانیم از کجا آمده ایم و به کجا میرویم .

ما هنوز کانون حقیقی خود را نیافته ایم .

در پناه آن کانون است که قلب دردمندمان آسایش می یابد .

در آن کانون خدا حضور دارد .

به خود بگوئیم : خداوند پناهگاه ماست .

این حقیقت را بارها تکرار کنیم تا در اندیشه وشعورمان شکل گیرد و در

اعماق ضمیر ناخود آگاهمان جای گیرد .

آنگاه سرگردانی هایمان به پایان خواهد رسید و سفر حقیقی مان به

شهر عشق آنجا که خداوند سکنی دارد آغاز میشود .

خداوندی که یگانه همدم ویار ماست .

                                                        جی پی وسوانی

+نوشته شده در 85/11/30ساعتتوسط میثم | |

ذهنَ مو میخوام بفروشم

اصلا کله ام رو میخوام بفروشم

اصلا میندازم دور

دارم دنبال گم شده هاش میگردم

وقت هم ندارم

میتونمَم .

+نوشته شده در 85/11/30ساعتتوسط میثم | |

جلق ميزنند احمقهاي خوشحال
جلق فکري . جلق روحي . جلق رواني
به خودتان نگاه کنيد...
بزنيد . به تخمم...

+نوشته شده در 85/11/29ساعتتوسط میثم | |

سقف اتاقم همیشه نم میده ، وقتی که بارون میآد چیک چیک میریزه توی سر اون کبوتری که گوشه اتاقم تو قفسه . بچه ها یه چیز عجیب بگم براتون ؟ کبوتر من واق واق میکنه ، همیشه دوست داره پرواز کنه ، ولی من نیدونم چرا همش نشسته . تازه من یه روز کامل که بیست و چهار ساعت میشه در قفسشو باز کردم تا بره بیرون ، ولی وقتی اومدم ، تازه یه کبوتر دیگه هم اومده بود پیشش .

بهتر ، حالا دو تا کبوتر دارم . مامانم میگه که کبوترات ماده ان ، ولی من توی دستم میگیرَمشون ، یعنی جامدن . اگه من هشت سالم بشه ، بابام گفته برات دوچرخه میخرم ولی من میدونم که دروغ میگه . اون هیچ وقت راست نمیگه . مامانم همیشه با بابام دعوا میکنه از اون فحشها هم آخ آخ آخ میده . راستی یه روز من و مامانو و دوستش رفتیم خونه یه آقاهه ، مامان میگفت اون عمومه ، ولی من که عمو ندارم ! اینقدر خونشون بزرگ و خوب بود که من میتونستم توش قشنگ بازی کنم . حتی با اون دوچرخه ای که بابام برام نمی خره ! تازه یه چیز خنده دار یادم اومد . بگم ؟ هر وقت بابا با مامان دعواش میشه ، میگه : بچه رو بفرست توی اتاق . روش تاثیر منفی میذاره ! ولی من همیشه همه حرفاشونو میشنویدم . نمیخوام گوش وایسما... میشنوم .

یه چیز دیگه بگم ؟ اوه اوه اوه اون عمو دروغیه به مامان پول داد و مامان هم بوسش کرد . تازه یه چیز خنده دار دیگه یادم افتاد .

بابا میگه که اون چیک چیکی که از سقف اتاق بچمون میآد ، روش تاثیر منفی میذاره ...

من الان توی دوازده سالگیمم ، تو شهر خودمون هم نیستم .

این متن که مال دومین سال مدرسه ام بود از تو چمدونم پیدا کردمو ، خوندمو ، خودمو کشتم .        

                                                                                                  زمستان ۱۳۸۲ شاید

 

 

+نوشته شده در 85/11/27ساعتتوسط میثم | |

من هم مي ميرم اما نه مثل ...
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامعلي
که از درخت به زير افتاد
پس گاوان از گرسنگي ماغ کشيدند
وبا غيظ ساقه هاي خشک را جويدند
چه کسي براي گاوها علوفه مي ريزد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل گل بانو
که سر زايمان مرد
پس صغرا مادر برادر کوچکش شد
و مدرسه نرفت
چه کسي جاجيم مي بافد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل حيدر
که از کوه پرت شد
پس گرگ ها جشن گرفتند
و خديجه بقچه هاي گلدوزي شده را
در ته صندوق ها پنهان کرد
چه کسي اسبهاي وحشي را رام مي کند؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل فاطمه
از سرما خوردگي
پس مادرش کتري پر سياوشان را
در رودخانه شست
چه کسي گندم ها را به خرمن جا مي آورد؟
من هم مي ميرم
اما نه مثل غلامحسين
از مارگزيدگي
پس پدرش به دره ها و رود خانه هاي بي پل
نگاه کرد و گريست
چه کسي آغل گوسفندان را پاک مي کند؟
من هم مي ميرم
اما در خياباني شلوغ
دربرابر بي تفاوتي چشمهاي تماشا
زير چرخ هاي بي رحم ماشين
ماشين يک پزشک عصباني
وقتي که از بيمارستان دولتی بر مي گردد
پس دو روز بعد
در ستون تسليت روزنامه
زير يک عکس 6در 4 خواهند نوشت
اي آنکه رفته اي...
چه کسي سطل هاي زباله را پر مي کند؟

                                                  

                                                       سلمان هراتی

+نوشته شده در 85/11/22ساعتتوسط میثم | |

لحظه ها را گذراندیم ، که به خوشبختی برسیم...

                            غافل از اینکه لحظه ها ، همان خوشبختی بودند !

+نوشته شده در 85/11/13ساعتتوسط میثم | |

عجیبه ، ولی واقعیه L

منو ببخشید.اگه دوست داشتین هم نبخشید. به درک .

می خوام اعتراف کنم...

این یه پست جنجالی با خودمه...

 بخونید... سعادتمند میشید... خیلی احمقانه هست ؟

 نه... حالا کجاشو دیدین ؟

مگه آدم احمق چیز بدیه ؟ حق دارین بده دیگه...

من...

خیلی ها فکر میکنن که من... ولی من فقط میخندم...

بازم احمقانس نه... خوب همین جاش خوبه دیگه...

من مریضم...

اگه واقعا میتونید درمانم کنید...

شاید اوتیسم داشته باشم...

شاید مازوخیست باشم...

شاید چون خیلی ایده آلیسمم...

نمیدونم خلاصه چه مرگمه...

به درد مردن هم نمیخورم...

شاکی ام ؟ ای بابا... همدردی میکنید ؟ ای بابا... به فکرَمید ؟ اوه اوه اوه

قلبم درد میکنه... ازبچگی هم همین طوری بوده...کُپ نکنین...خبری نیست...

برای چی ؟ برای کی ؟ میدونم خودم...

ای بابا...

هی برو جالی... برو

تا حالا چندین بار این کارا رو کردی...

انگار یه چیزی گم کردم...

خودمو ؟ شاید...

این روزا به یه چیزی نیاز دارم...

شاید نیاز دارم کسی مرا...

از ولگرد تا سلطان...

نه بابا... مشکل من اینا نیست....

کلا من حالم خوب نیست... اینم یه جورشه دیگه....

دوست دارم برم هند... چرا ؟ همین جوری... همین مریضیمه...

من اون ویار پسر آبستنی هستم که برادرش خیلی دوستش داشت .

 

پی نوشت : ندارد

+نوشته شده در 85/11/07ساعتتوسط میثم | |

 -          همه چیز به آن تو بستگی دارد ، همان طور که هستی ، دنیا را می بینی .

-          فکر می کنی سفر ، چیزی رو عوض میکنه  ؟ برو سر قله قاف ، با این خود نکبت ات می خوای چه کار کنی ؟

-          ولی بدون :  میشه این بیرون هم عوض کرد ، میشه اون تو هم عوض کرد .

                           

                                                                                         نفیسه ، کوروش ، حبیبه ، ه . ج

جالبیه قضیه میدونی کجاست ؟ اینه که...

من حسرت زندگی دوستامو میخورم...

دوستام حسرت زندگی منو...

+نوشته شده در 85/11/07ساعتتوسط میثم | |

همه در وضعيت شكاف شخصيتي به سر مي برند . هيچكس هرگز مجاز نبوده تا خودش باشد. به هركس تحميل شده تا كسي باشد كه از بودن آن، خوشحال نيست
بنابراين، همانطور كه شخص رشد مي كند و روي پاي خودش مي ايستد، شروع مي كند به تظاهركردن به خيلي چيزها كه ميل داشته در واقع بخشي از وجودش باشد. ولي در اين دنياي ديوانه، او از اين تمايل طبيعي منع شده است. به او تحميل شده تا مانند ديگري و ديگران باشد__ كسي كه او نيست. او اين را مي داند. همه اين را مي دانند . كه به او تحميل شده كه پزشك شود يا مهندس شود، او با زور و فشار يك سياست كار شده يا يك جاني و يا يك گدا.

جامعه از يك سو ترتيبي داده كه همه رنجور باشند و از سويي ديگر همان جامعه از شما انتظار دارد كه رنج خود را نشان ندهيد دست كم نه در حضور جمع، نه آشكارا. اين يك امر خصوصي است!
جامعه رنج را آفريده است و اين در واقع، به همه مربوط است، نه اينكه يك امر خصوصي باشد. همان جامعه كه تمام دلايل مصيبت را در تو خلق كرده، نهايتاً به تو مي گويد، "رنج تو مربوط به خودت است، ولي وقتي بيرون مي آيي، با لبخند بيرون بيا. چهره ي مصيبت بارخودت را به مردم نشان نده!" و اين را آداب معاشرت و فرهنگ مي خوانند. اين در اساس، نفاق است. و تا زماني كه فرد تصميم نگيرد كه، "من خودم خواهم بود، به هر قيمتي. چه مورد سرزنش باشم، چه قبولم نكنند و به من احترام نگذارند.....
همه چيز خوب است ولي من نمي توانم تظاهر كنم كه كس ديگري هستم." اين تصميم و اين اعلام _ اين اعلام آزادي، آزادي از وزنه ي جمع،   به وجود طبيعي تو، به فرديت تو زايشي دوباره مي بخشد.آنگاه نيازي به نقاب نداري. آنگاه مي تواني به سادگي خودت باشي، درست همانطور كه هستي.
ولحظه اي كه بتواني فقط خودت باشي، آرامشي عظيمي كه وراي ادراك است تو را فرا خواهد گرفت.

 * اوشو * زبان از یاد رفته دل  ترجمه محسن خاتمی                    

+نوشته شده در 85/11/03ساعتتوسط میثم | |