تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...

دوباره شب که میرسد . پر از ستاره میشوم .

دوباره واژه های خیس . پر از ترانه میشوم .

دوباره باد میبرد مرا به لانه فرشتگان . میان ابرهای بی کسی و لخته . لخته آسمان

دوباره ماه میشوم . دوباره باغ میشوم .

مهتاب اگر نشد . نشد . خودم چراغ میشوم .

 

                                                                                                            محمد صالح علاء    

+نوشته شده در 85/09/20ساعتتوسط میثم | |

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که من چند لحظه پیش پشت مونیتور کامپیوترم بودم ، یکم مریضم ولی هم جام گرمه هم یه قلپ قهوه ای که دارم میخورم خیلی بهم فاز میده .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که یه پسری تو خیابون پشتی داره قطره نفازولین توی چشماش میریزه که وقتی رفت خونه باباش نفهمه که نئشه اس .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که مادری جلوی در دبستان دخترانه بچش وایساده تا تعطیل بشن و بیارش خونه .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که دختری که دیشب دیر اومده بود خونه الان ام پی تری پلیر تو گوشش و نمیشنوه که مامانش داره میگه قرص فشارمو بیار .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که رضا رفته تا چهار تا ساب ووفر جدید روی پراید نقره ای قسطی ببنده .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که چرخ ولچیر پیرمردی که داشت به بیمارستان میرفت پنچر شده .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که نیما تازه داره بند سوتیئن دوست دوختره شو باز میکنه .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که جناب سروان داره ده روز اضافه خدمت واسه اون سربازی که سر پست خوابش برده ، میزنه .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که زهره داره شمع تولد هشت سالگیشو فوت میکنه و میدونه که به خاطر سرطان به نه سالگی نمیرسه .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که نازیلا سگ پا کوتاشو برده کلینیک تا دوره سوم واکسیناسیونشو تکمیل کنه .

الان که داری وبلاگمو میخونی بدون که احمد داره قرارداد تالار عروسیشو امضا میکنه ، بدون جوجه کباب ، سوپ و سالاد فصل .

الان که داری وبلاگمو میخونی شاید حست هیچ تغییری نکنه ، نظری هم ندی و بری ! شاید !

+نوشته شده در 85/09/08ساعتتوسط میثم | |

آخرین نگاهم کجاست ؟ به روزی آفتابی ؟ ماه را دیدم کچل بود . امید داشت ؟ ولی رفت خورشید را صدا زد . صبح آمد . ظهر می آید ، شب میشود . لذت میبرم ؟ لذت میبرم . از پله ها یکی یکی بالا میروم . چند آسمان بالا رفتم ، خدا را دیدم ، ذاشت گل آب میداد ، شاید هم دسته گل به آب میداد . داد زدم .نشنید . فریاد زدم . هیچ نگفت . گویی اصلا مرا ... حتی به من سلام هم نکرد ...                  

+نوشته شده در 85/09/04ساعتتوسط میثم | |

سالها رو در روي رؤيا و رايانه زمزمه كردم
و كسي صداي مرا نشنيد!
تنها چند سايه ي سر براه،
همسايه ي صداي من بودند!
گفتم: دوستي و دشمني را با يك دال ننويسيد!
گفتم: كتاب ِ تربيت ِ شگ و تربيت ِ كودك را
در يك قفسه نگذاريد!
گفتم: دهاتي حرف ِ بدي نيست!
گفتم : تمام اين سالها
صادق و سهراب برادر بودند
مي شود صداي پاي آب را،
اتز پس ِ پرچين ِ نيلوفر پوش بوف كور شنيد!
هرگز حرفهاي قشنگ نگفتم!
نگفتم: چرا در قفس همسايه ها كركس نيست!
كبوتر و كركس را در آسمان مي خواستم!
گفتم: قفسها را بشكنيد
و با نرده هاي نازكش قاب ِ عكس بسازيد!
و جواب ِ اين همه حرف،
سنگ و ريسه و دشنام بود!
ولي، اين خط! اين نشان!
يك روز دري به تخته مي خورد!
باد قاصدكي مي آورد،
كه عطر ِ آفتاب و آرزوهاي مرا مي دهد!
اين خط ! اين نشان!
يك روز همه دهاتي مي شويم،
سقفهاي سيمان و سنگ را رها مي كنيم
و كنار ِ سادگي چادر مي زنيم!
اين خط ّ اين نشانّ
يك روز دبستان بي تركه و ستاره بي هراس مي شودّ
كبوترها و كركس ها،
در لوله هاي خاليِ توپ تخم مي گذارند
و جهان از صداي ترقه خالي مي شود!
يك روز خورشيد پايين مي آيد،
گونه زمين را مي بوسد
و آسمان ِ آرزوهاي من،
آبي مي شود!
باور نمي كني؟
اين خط!
اين نشان!

 

 

یغما گلرویی

 

 

+نوشته شده در 85/09/01ساعتتوسط میثم | |