تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...


اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...

اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

تو تاکسی که می شینیم، همه یه پا رستمیم.
می بریم و می دوزیم، شهرو به هم می زنیم.
یک سره حرف می زنیم، حرفای صدتا یه غاز.
جمله های فلسفی، حرفای غیرِ مجاز:
«ـ گوجه فرنگی شده کیلویی رؤیا تومن!»
«ـ می گن تو این هفته باز ماهواره جمع می کنن!»
«ـ حراجِ آبِ خزر چاره ی مشکل بوده!»
«ـ می گن یه دانشجو هم بینِ اراذل بوده!»
«ـ شنیدم که چهارتا ویلا توی کیش داره!»
«ـ آقا! این حرفا بسه... راننده تَه ریش داره...»

اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...
اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

چونه هامون گرم می شه، تو تاکسی که می شینیم.
چه حرفایی می زنیم، چه خوابایی می بینیم.
گلایه ها می کنیم، همیشه از این و اون
جوکای تازه می گیم واسه از ما بهترون:
«ـ کاشکی منم یه آدم توی فلسطین بودم!»
«ـ دیشب سه ساعت و نیم تو صفِ بنزین بودم!»
«ـ توی میدون دنبالِ آستین کوتاه می گردن!»
«ـ باید آقازاده بود واسه پول پارو کردن!»
«ـ من شنیدم که حتا بن لادنم همین جاس!»
«ـ بازم مثلِ همیشه، کار کارِ انگلیساس...»

اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...
اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

يغما گلرويي

+نوشته شده در 88/03/15ساعتتوسط میثم | |

زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.   
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،                                                                                                  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

+نوشته شده در 88/03/06ساعتتوسط میثم | |


ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت كجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

ه.ا.سايه

+نوشته شده در 88/02/21ساعتتوسط میثم | |


زندگي ماله منه ، زندگي ماله منه ، اين زندگيه منه ، اين زندگيه من ...


+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط میثم | |


بچه ها شوخی شوخی به گنجشکها سنگ میزنن ،

گنجشکها جدی جدی می میرن !

آدما شوخی شوخی زخم زبون می زنن ،

مردا جدی جدی می شکنن !

تو شوخی شوخی لبخند میزنی ،

من جدی جدی عاشق می شم !

نمی خوای میثم...

شوخی شوخی به اینکه جدی جدی دوستت دارم فکر کنی ؟

 

                                                                                    ز.م.دی86

+نوشته شده در 87/12/14ساعتتوسط میثم | |


لرزید در عمیق آینه تصویر
پر زد کلاغی از لب دیوار
بادی وزید و پنجره را بست
باران گرفت نرم
اندوه خیمه بست
با خویش مرد گفت
احساس می کنم
تا مرز بی نهایت
آنجا که انجماد
در روح هر روان شده ای جاریست
راهی دراز نیست
اما ...

خدا اگرچه بزرگ است
و عادل و کریم
بی شک در انتظر لاشه ی من نیست
باری ، سخن دراز شد
از لابه لای زخم خرافات
میراث رفتگان
چرک آب باز شد
بهتر که بگذریم
اینک سه هفته می گذرد ، اسلحه ی من
خمیازه می کشد ، درون کشوی میز
برخاست
تک تک فشنگ چید در انباره ی خشاب
و روبروی آینه
آرام ایستاد
نیم رخ
هدف گرفت میان شقیقه را
خوردند ثانیه ها یک دقیقه را
و زیر لب شمرد
یک
دو
و ... ماشه را چکاند
گمپ ... انفجار ... دود
در روی آینه ترکی همچو عنکبوت
رویید
تصویر مرد
از عمق آینه
در پشت آینه
دیوانه وار قهقهه سر داد
باران گرفته بود
در پشت شیشه ها
می کوفت مشت ، باد

نصرت رحمانی

+نوشته شده در 87/09/20ساعتتوسط میثم | |


برای تمام دخترکان شهر خاکستری درد ...

+نوشته شده در 87/09/04ساعتتوسط میثم | |

 

دارم پیر میشم ...

+نوشته شده در 87/08/18ساعتتوسط میثم | |

هوا ابري است !
چندين روز است تلاش ميكنم ،

اسم درخت اكاليپتوس را حفظ كنم

اما نميتوانم !
دو روز تمام است كه آن مگس هم گشنه و تشنه ،

در اطاقم ،

خود را به در و ديوار ميكوبد !

پنجره را باز كردم كه برود ،

ساق پايم به لبه تخت خورد !

او را گم كردم !

تا چند دقيقه عشق و مگس را از ياد بردم

و بعدها اسمش را گذاشتم ،

تحليل عيني سكانسي از فيلم ايثار تاركوفسكي
انتحاري و پيامبرانه !
آنجا هم قهرمان داستان ،

ساق پايش به لبه ميز ميخورد !
هنوز صبحانه نخورده ام ،

ولي تعداد سيگارهايي كه كشيدم تا الان چارتا شده است !

بي هيچ دليلي سرحالم

و از تصوير خودم در آئينه ،

راضي به نظر ميرسم !
چشم هاي قشنگي دارم

موهايم هم بد نيست....

ميروم كه روي تختم

آخرين فصل كتاب سيماي مرد هنر آفرين در جواني ،

اثر جويس را تمام كنم....

به دليل ساق پايم

منصفانه است كه اين نوشته را

با ديالوگ آليوشا در فيلم آئينه ،

اثر آندره تاركوفسكي تمام كنم

كه گفت :

مهم نيست ،

مهم نيست.....

همه چيز بالاخره درست خواهد شد ،

روزي همه چيز

مطابق ميل ما خواهد شد !

بعدها

مطمئنا يك ساعت در سكوت خواهم ماند

و اين شعركه نميدانم از كيست را ،

در ذهنم مرور ميكنم كه :

حلزون از صدف خود بيرون مي آيد ،

تا بميرد.

باد سرد

در صدفش جاي ميگيرد....

حسين پناهي - كابوسهاي روسي

+نوشته شده در 87/07/18ساعتتوسط میثم | |

 

بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت

ح.پ

+نوشته شده در 87/07/05ساعتتوسط میثم | |

 

جمعه میرسد.به خانه میروی ، روزنامه ای را که در طول هفته نتوانسته ای بخوانی بر میداری.دکمه تلویزیون را میزنی و صدایش را قطع میکنی.یک نوار کاست را پخش میکنی.با دستگاه کنترل از راه دور کانال های تلویزیون را عوض میکنی و سعی میکنی روزنامه را ورق بزنی و به موسیقی گوش بدهی.روزنامه هیچ خبر تازه ای ندارد ، برنامه ی تلویزیون تکراری ست و این نوار موسیقی را ده ها بار شنیده ای.همسرت دارد بچه های را نگه میدارد و سالهای جوانی اش را قربانی میکند.بی آنکه به راستی بفهمد چرا چنین میکند.بهانه ای به ذهنت میرسد : خوب زندگی همین است. نه زندگی این نیست ، زندگی شیفتگی ست.سعی کن به یاد بیاوری چه زمانی شور زندگی ات را پنهان کردی.همسر و فرزندانت را با خود همراه کن و سعی کن پیش از آنکه دیر بشود شیفتگی ات را باز بیابی.عشق هرگز مانع کسی در پیروی از رویایش نیست...

این آقاهه : پائولو کوئیلوهه...

+نوشته شده در 87/06/24ساعتتوسط میثم | |

 

بگونه اي زندگي كن كه به هيچكس آسيب نرساني.

سازنده، ملاحظه گرانه و هنرمندانه زندگي كن.

 با حساسيت و ظرافت زندگي كن و هيچگاه دل بسته نشو.

از تمام تجارب زندگي لذت ببر.

از تمام گلهاي زندگي لذت ببر اما روان باش.

در هيچ جايي توقف نكن تا به خدا برسي...

اشو

+نوشته شده در 87/06/17ساعتتوسط میثم | |