تبليغاتX
نامه هام

نامه هام

دست نوشته های پسری که به ماه رفت و ...


هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم .

 یادش بخیر زنگ خنده و هیاهو بود ، یادش بخیر ، وقتی زنگ به صدا در میامد ، وقتی زنگ خیس باران به صدا در میامد ، خنده روی لبهایمان مینشست ، دیگر دلمان نمیگرفت ، دیگر به فکر خاک بازی و لی لی نبودیم ، وقتی نوبت به زنگ باران میرسید غصه هایمان را با آب آن میشستیم و تنمان را پر از قطره های طراوت و تازگی آن میکردیم .

یادش بخیر ، هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ، معلمش ابر بود و مدرسه اش آسمان ، و زمین و حیات بازی اش ، از حوض چاله های پر از آب که عکس ما در آن می افتاد ، آب پاکی مینوشیدیم و روی نیکمت های پر از شبنم حمام باران میگرفتیم ، بوی خاک باران خورده تا ته کوچه به مشاممان میرسید و ما سیر میشدیم از هر چه خاک و خاک بازی و زمین ، میرفتیم ، میرسیدیم و میماندیم در شهر آبی ها ، مادرم نگران درسهای دیگرمان بود ، میگفت : خیس میشوید ، یادتان میرود که سرما خواهید خورد و تب خواهید کرد .

مادرم دنبال ما میآمد ، و ما در زیر چادر مادر باز در خیال باران گم میشدیم ، یادش بخیر ، زنگ باران ، زنگ تازگی بود ، زنگ شادی ، زنگ سبزی ،زنگ آبی ، زنگ کودکی و زندگی های کودکانه ، آه ... زنگ باران را هنوز به یاد دارم ، زمین خوردنهای پر از تشنگی را ، تشنه برای گل آلوده شدن ، تشنه برای غر زدن های مادر ، برای تازه شدن های دیگر ، هنوز هم زنگ باران را به یاد دارم ، یادش بخیر که بوی نم مرا تا اوج لطافت و تازگی پرواز میداد ، میرفتم با شور کودکانه ام ، میدویدم ، میخندیدم و از صدای خنده ام پنجره ها به سوی کوچه باران میشد و پدرم با چتری که بر سر میگرفت به سویم میآمد ومن افسوس میخردم که چرا پدر زنگ باران را دوست نداشت ؟

پدرم ، قصه ها از باران میدانست اما نمیدانم چرا هرگز یکی از آنها را برایم تعریف نکرد . باران که میبارید دیگر به فکر مشق هایی که ننوشته بودم نمی افتادم ، دیگر غصه امتحان فردا را نمیخوردم ، زنگ باران زنگ بی خیالی بود ، زنگ آسودگی ، زنگ آسمانی شدن زنگ رها شدن از هر چه زمین و زمان بود .

زنگ باران آزاد بودم ، زنگ باران پرنده ها میخواندند ، زنگ باران درختان سبزتر میشدند ، زنگ باران گل سرخ گونه هایش پر از شبنم میشد ،زنگ باران همه چیز زیباتر بود ، زنگ باران معلم انشا پنجره را باز میگذاشت ، تا حیاط بازی باران را ببیند و تا به بچه ها بگوید شور بی نهایت مرا با واژه ها به رخ دفترهایشان بکشند ، زنگ باران همه چیز و همه کس تا بتواند بخواند حس قطرات باران را تا بتواند سیراب کند عطش خود را . زنگ باران زنگ نیایش بود ، زنگ راز و نیاز با آب ، با پاکی ، زنگ باران را دوست داشتم .

زنگ باران درسهایم را میخواندم ، میفهمیدم ، زنگ باران هر چه معلم آسمان میگفت میشنیدم و چشم از حرف های خیش بر نمیداشتم ، زنگ باران دلم بی خیال غصه هایش میشد ، زنگ باران پر از سکوت خیس آسمان میشد ، و من به حرفهای زمین گوش میدادم که با قطره های باران سخنها داشت که میگفت : شاید زنگ باران زمین گریه میکرد ، شاید زنگ باران فقط برای این به صدا در میامد که آسمان و زمین و گلها ، که خانه ها و آدمها همه گریه کنند ،بی آنکه اشکشان را کسی ببیند ، آخر زنگ باران ، زنگ گریه های من بود ، زنگ باران گریه میکردم ، بغض هایم میشکنند و من سبک میشدم ، سبک تر از ابر ها و بالا میرفتم بالاتر از آبی آسمان ، زنگ باران میدویدم ، میدویدم و میدویدم ، زنگ باران دلم برای هیچ کس و هیچ چیز پر نمیکشید ، زنگ باران زنگ خدا بود ، زنگ باران ، زنگ زندگی بود ، یادش بخیر ، هنوز هم به یاد دارم زنگ باران را ...

* ز.م  پائیز چند سال پیش

+نوشته شده در 88/07/30ساعتتوسط میثم | |

با سقوط دستای ما                در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامون                از فراز شاخه آویخت
ای زلالِ سبزِ جاری                 جای خوبِ غسل تعمید
بی تو باید مرد و پژمرد             ز یر خاک باغچه پوسید

فصلی که من با تو ما شد         فصل سبز خواهش برگ
فصلی ما بی تو من شد           فصل خاکستریِ مرگ

تو بگو جز تو کدوم رود               ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باغ              سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید                تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن                 شونه هاتو کم میآرم

چشم تو با هق هق من         با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود       هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها            این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم              تا شب از من پس بگیره

با تو بدرود ای مسافر               هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که              خون به رگهای تنم داد
فصلی که من باتو ما شد          فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد       فصل خاکستری مرگ

شهیار قنبری

+نوشته شده در 88/07/05ساعتتوسط میثم | |

بسم الله الرحمن ارحيم

(( انا انزلناه فى ليله القدر ، و ما ادريك ما ليله القدر ، ليله القدر خير من الف شهر ، تنزل الملائكه و الروح فيها باذن ربهم من كل امر ، سلام هى حتى مطلع الفجر .))

ترجمه سوره قدر: ما اين قرآن عظيم الشان را در شب قدر نازل كرديم و چه تو را به عظمت اين شب قدر آگاه تواند كرد، شب قدر (به مقام و مرتبه) از هزار ماه بهتر و بالاتر است در اين شب فرشتگان و روح به اذن خدا نازل مى گردانند، اين شب، رحمت و سلامت و تهنيت است تا صبحگاه.

+نوشته شده در 88/06/22ساعتتوسط میثم | |

رستني ها كم نيست
من و تو كم بوديم
خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم
گفتني ها كم نيست
من و تو كم گفتيم
مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم
ديدني ها كم نيست
من و تو كم ديديم
بي سبب از پاييز جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم
چيدني ها كم نيست
من و تو كم چيديم
وقت گل دادن عشق روي دار قالي
بي سبب حتي پرتـاب گل ســرخي را ترسیدیم
خواندني ها كم نيست
من و تو كم خوانديم
من و تو ساده ترين شكل سرودن را در معبر باد
با دهاني بسته وامانديم
من و تو كم بوديم
من و تو اما در ميدان ها اينك اندازه ما مي خوانيم
مــا به انـــدازه مـــا مي بيــــنيم
مــا به انـــدازه مـــا مي چينيـــم
مــا به انـــدازه مـــا مي گـوييــم
مــا به انـــدازه مـــا مي روييـــم
من و تو
كم نه كه بايد شب بي رحم و گل مريم و بيداري شبنم باشيم
من و تو
خم نه و درهم نه و كم هـم نه كه مي باید با هم باشـيم
من و تو
حق داريم در شب اين جنبش نبض آدم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
من و تو
حق داريم كه به اندازه ي ما هم شده با هم باشيم
گفتني ها كم نيست

+نوشته شده در 88/05/17ساعتتوسط میثم | |

هم اینک ، همینجا زندگی کن! زندگی کردن در امید، زندگی کردن در آینده است، واین خود به تعویق انداختن زندگی به معنای واقعی است. هم اینک هم اینجا زندگی کن. زندگی به طرز فوق العاده ای لذتبخش است. همینجا دارد می بارد و تو جای دیگری را می نگری

در این دنیا، همینجا و هم اینک بمان و به راهت ادامه بده و با قهقهه ای برخاسته از عمق وجودت ادامه بده. راهت را به سوی خدا برقص! راهت را به سوی خدا بخند! راهت را به سوی خدا آواز بخوان...

اوشو

+نوشته شده در 88/05/06ساعتتوسط میثم | |


نخواب ای حسرت سفره گل گندم
نباش تو دالونای قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهای پروانه
که فریاد تو رو کم دارن این مردم!


لالا لالا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله
هنوزم تیر و ترکش قلبو میشناسه
هنوزم شب زیر سرب و چکمه می ناله

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گوله تو سینه ؟
آخه بارون که نیست ... رگبار باروته !
سزای عاشقای " کرد " ما اینه؟

نترس از گوله ی دشمن گل لادن
که " عزالدین " و داره سرزمین من !
اجاق گرم سرمای شب سنگر
دلیل تا سپیده رفتن و رفتن

نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دلنازک خسته، گل پر پر
نگو باد ولایت پر پرت کرده
دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر

دوباره قد بکش تا اوج فواره
نگو این ابر بی بارون نمی ذاره
مث " کرد " دلاور نشکن از دشمن
ببین سر می شکنه تا وقتی سر داره

نذاشتن هم صدایی رو بلد باشیم
نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم
کتابای سفیدو دوره می کردیم
که فکر شبکلاهی از نمد باشیم

نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب !
نگو کو تا دوباره بپریم از خواب !
بخون با من نترس از گوله ی دشمن
بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب

نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره
نگو تقدیر ما صد تا گره داره
به پیغام کلاغای سیاه شک کن
که شب جز تیرگی چیزی نمیاره

نخواب وقتی که هم بغضت به زنجیره
نخواب وقتی که خون از شب سرازیره
بخون وقتی که خوندن معصیت داره
بخون با من بیا تا من نگو دیره !

سکوت شیشه های شب غمی داره
ولی " کرد " تو مشت محکمی داره !!
عزیز جمعه های سرخ آزادی

کلاغ پر بازی با تو عالمی داره ...

شهیار قنبری

+نوشته شده در 88/04/16ساعتتوسط میثم | |


اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...

اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

تو تاکسی که می شینیم، همه یه پا رستمیم.
می بریم و می دوزیم، شهرو به هم می زنیم.
یک سره حرف می زنیم، حرفای صدتا یه غاز.
جمله های فلسفی، حرفای غیرِ مجاز:
«ـ گوجه فرنگی شده کیلویی رؤیا تومن!»
«ـ می گن تو این هفته باز ماهواره جمع می کنن!»
«ـ حراجِ آبِ خزر چاره ی مشکل بوده!»
«ـ می گن یه دانشجو هم بینِ اراذل بوده!»
«ـ شنیدم که چهارتا ویلا توی کیش داره!»
«ـ آقا! این حرفا بسه... راننده تَه ریش داره...»

اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...
اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

چونه هامون گرم می شه، تو تاکسی که می شینیم.
چه حرفایی می زنیم، چه خوابایی می بینیم.
گلایه ها می کنیم، همیشه از این و اون
جوکای تازه می گیم واسه از ما بهترون:
«ـ کاشکی منم یه آدم توی فلسطین بودم!»
«ـ دیشب سه ساعت و نیم تو صفِ بنزین بودم!»
«ـ توی میدون دنبالِ آستین کوتاه می گردن!»
«ـ باید آقازاده بود واسه پول پارو کردن!»
«ـ من شنیدم که حتا بن لادنم همین جاس!»
«ـ بازم مثلِ همیشه، کار کارِ انگلیساس...»

اتاقکِ یه تاکسی، کرایه کش، دربستی...
اینه همون فضای آزادی که می خواستی؟!

يغما گلرويي

+نوشته شده در 88/03/15ساعتتوسط میثم | |

زمان کوتاه است.
موسیقی دیری نخواهد پایید.   
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله بسر می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید
به موسیقی گوش بسپارید،                                                                                                  پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.

+نوشته شده در 88/03/06ساعتتوسط میثم | |


ديراست گاليا
در گوش من فسانه دلدادگي مخوان
ديگر ز من ترانه شوريدگي مخواه
دير است گاليا! به ره افتاد كاروان
عشق من و تو ؟ آه
اين هم حكايتي است
اما درين زمانه كه درمانده هر كسي
از بهر نان شب
ديگر براي عشق و حكايت كجال نيست
شاد و شكفته در شب جشن تولدت
تو بيست شمع خواهي افروخت تابناك
امشب هزار دختر هم سال تو ولي
خوابيده اند گرسنه و لخت روي خاك
زيباست رقص و ناز سرانگشتهاي تو
بر پرده هاي ساز
اما هزار دختر بافنده اين زمان
با چرك وخون زخم سرانگشت هاي شان
جان مي كنند در قفس تنگ كارگاه
از بهر دستمزد حقيري كه بيش از آن
پرتاب مي كني تو به دامان يك گدا
وين فرش هفت رنگ كه پامال رقص توست
از خون و زندگاني اسنان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اينجا به خاك خفته هزار آرزوي پاك
اينجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار كودك شيرين بي گناه
چشم هزار دختر بيمار ناتوان
دير است گاليا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نيست
هرچيز رنگ آتش و خون دارد اين زمان
هنگامه رهايي لبها ودست هاست
عصيان زندگي ست
در روي من مخند
شيريني نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازين پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش هاي قلب شاد
ياران من به بند
در دخمه هاي تيره و نمناك باغشاه
در عزلت تب آور تبعيدگاه خارك
در هر كنار و گوشه اين دوزخ سياه
زود است گاليا
در گوش من فسانه دلداگي مخوان
اكنون ز من ترانه شوريدگي مخواه
زود است گاليا ! نرسيده ست كاروان
روزي كه بازوان بلورين صبحدم
برداشت تيغ و پرده تاريك شب شكافت
روزي كه آفتاب
از هرچه دريچه تافت
روزي كه گونه و لب ياران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازيافت
من نيز باز خواهم گرديد آن زمان
سوي ترانهها و غزلها و بوسه ها
سوي بهارهاي دل انگيز گل فشان
سوي تو
عشق من

ه.ا.سايه

+نوشته شده در 88/02/21ساعتتوسط میثم | |


زندگي ماله منه ، زندگي ماله منه ، اين زندگيه منه ، اين زندگيه من ...


+نوشته شده در 88/01/27ساعتتوسط میثم | |